شما هستین بهترین اتفاق زندگی من

خاطره های نی نی نازم

دلم گرفته

سلام کوچولوی مامانی. خیلی دلم گرفته 28 اذر ماه بود ک برای سونوی ان تی رفته بودم و سونو ازم گرفت خداروشکر سالم بودی فقط شیطونی میکردی هرچی سرفه میکردم یا دکتر میزد ب شیکمم تکون میخوردی ولی رویه پهلو نمیرفتی تا اینکه شیرینی خوردم رویه پهلو یکم دراز کشیدم شیطون ماما رویه پهلو افتاد تا چکش کرد بعدشم دکتر احتمال داد ک نی نی من پسله ...کوچولوی من همین ک سالم باشی و ب سلامتی بغلت کنم کافیه برام حالا بقیشو هرچی خدا خواست ...تا اینکه اومدم خونه کلی ذوق داشتم بخاطر اینکه سالمی نفس مامانی بعدش ی هویی ب خاطر دلایلی حالم بد شد بالا اوردم تا اینکه اسید معدم زد بالا بابایت خیلی ناراحت و نگران بود واسه ازمایش هم ک رفتم بی حال شدم وسط بازار ک خالت گریه کنان...
2 دی 1396

عشق مامان و بابایی

فرزند عزیزم ببخشید دیر ب دیر سر میزنم ب سایت ..اخه الان ک تو دلمی یکمی مامانی اذیت میکنی سر صبح ها ویار دارم اصلا نمیتونم کاری بکنم از جلمه غذا درست کردن و....الانم کوچولوی مامانی تو ماه سومه و چند روز دیگ موقع ان تی برای سالمی هست ک اگه خدا بخواد جنسیت معلوم میشه ...ولی همه بهم میگن پسره بچم تا ببینی چی خدا دلش میخواد ک بهم داد ....انقد دوست دارم ببینم عشق من جنسیتش چیه ..زمانی ک رفتم سونوگرافی برای تشکیل قلب دکتر صدای قلبت روهم برام گذاشت قربون قلبت هم بشم مامانی انقد زود زود میزد .عکس از سونو هم گرفتم برات میزارمش....راستی داشت یادم میرفت مریض هم شده بودم انقد بالا اوردم ک خون هم بالا اوردم و مامانتو بستری کردن بیمارستان باباییتم انقد نا...
23 آذر 1396

شوق و ذوق

کوچولوی مامانی از بس ذوق داشتم حداقل ی خورده از وسایلت رو داشته باشم ببین چی برات خریدم ...
12 آبان 1396

خاطرات زیبای بین منو

فرزندم منو پدرت منتظر اومدنت بودیم ...  تا اینکه ی روز که  از پرپری دو روز عقب زده بود علائم زیادی هم داشتم تصمیم گرفتم بدون اینکه ب کسی بگم ، آزمایش خون بدم ،به مطب رفتم و ازمایش دادم و منتظر جواب بودم تا اینکه منشی بهم گفت مگ نمیخوای پول رو حساب کنی پول رو دادم و رفتم نزدیک ب در ک شدم منشی صدام زد خانوم نادری گفتم جانم گفت مگ نمیخوای بدونی جواب چی بوده گفتم خب معلومه دیگه منفی بوده خندید و گفت ن خانوم شما بارداری از خوشحالی اشک چشمامو ب خودش بسته بود و اروم پایین میومد صدایه دست و مبارک گفتن مطب دکتررو به خودش گرفت تصویر جلو چشمام سیاه شده بود از خوشحالی تمام زود زود رفتم شیرینی خریدم و رفتم به محل کار پدرت  شیرینی هارو ...
12 آبان 1396
1